مدح و شهادت امام حسن مجتبی علیهالسلام
آنان که شعله بر دل غـمپـرورت زدند روزی شراره بر جگـر مـادرت زدند دیروز بر غـریبی پدرت خنده کردهاند شبباوران که خیمه به دور و برت زدند این دشـمنان دوستنـمای هـزار رنگ زخمی به روی زخم دل مضطرت زدند صلحت زمـیـنـهسـاز قـیـام حـسین بود تهمت به علم و دانش بار آورت زدند سردار بی سـپـاه شدی و دریـغ و درد خنجر ز پشت بر تو و بر باورت زدند در هـالـۀ غـریـبی خـود سـوخـتی ولی با شـعـلـههای زخـم زبـان آذرت زدند گاهی کمر به قـتل تو با زهـر بـستهاند گاهی میان هجـمۀ غـم، خـنجرت زدند بر حالت حـسیـن، ملائک گـریـسـتـنـد از بس که تـیـر بر بدن پـرپـرت زدند با گریه مینوشت «وفایی» که از غمت آتش دوباره بر جگـر خـواهـرت زدند |